درگير هيچم
تا تموم شدن دانشگاه همه چی تعطیل... زود برمیگردم... خداحافظ همین حالا.... دلم كه ضعف مي كند ... ... چيزي برايش ندارم!!! وجودم مرحمی میخواهد بی چون و چرا! نه از سر لطف... بلکه با عشق! تو که تیغی بر سر زخم هيس !!! سكوت راهروي دلم را نشكن!!! هر چه دل شسکته تر بنویسی... قشنگ تر می نویسی... اینجا هر چه سکوت کنی آدم تری... اشک بریزی دلت شاد است بخندی پره دردی... معنای واژگون واژه ها سوژه می سازد از تویی که درگیری هیچی این نت ها محتوای ذهنم را پاک می کند دیگر آنها هم بی معنا شده اند!!! شاید نت ها را پاک کنم محتوای ذهنم را میخواهم!!! دلم میخواهد کمی مزه کند این آرامش را... آنقدر دلتنگ نداشته هایم شده ام که داشته هایم را به خاک سپرده ام... من نمیخواهمت... کمی خسته تر از آنی ام که بتوانی کنار من دوام بیاوری... تمامش میکنم به هر شکلی... آرامش میخواهم... نمیخواهم فقط تو آرام باشی.. کمی من کمی غرور ته دلم قلقلکم میدهند... خدا اجازه هست کمی گله کنم؟ دلم برات تنگ شده بود... فقط یادت باشه بی معرفتی نکنی... بقول یکی"قلمم و تو کشوی میز تحریرم جا گذاشته بودم" به قلم های دیگرانم حسابی نیست.. نبودنم رو ببخشید که با بودنم هیچ فرقی نداشت... راستی دلم واسه دلتنگی های قدیمی تنگ شده.. واسه آباجی گفتنا.... واسه قهر کردنا.. آشتی کردنا.. کلا امشب شب دلتنگیه.. دلتنگی هر نامردی که رسم نامردی و خوب بجا اورد.. گلوم تلخه..تلخ تر از زیتون و قهوه... نبین که نیستم.. نگو خوشم.. حال امشب من ... توصیف نشدنیه.. فقط مرگش کمه من و تقدير مكان.. تو این لحظه هایه پر از واهمه چجوری تو دنبال آرامشی دلم یه شاخه گل میخواد..با یه کاغذ که روش نوشته هایی باشه راجع ب ... شب تولد منه.. مهمون ناخونده ی من تو رویاهام پرسه بزن ای اشکای رونده ی من رو خاطراتم خط بزن شب رویاهامو من سیاه میپوشم... تا به همه بفهمونم یه اسیر خود فروشم... امشبو من صبح میکنم با آرزوهام... جشن تولد میگیرم با اشک چشمام میمونم با خاطرات خیلی دورم... میگذرونم روزمو با قلب صبورم... با تنپوش غرورم... من اسیر خود فروشم.... شب تولدم خودمم هم سیاه میپوشم... تولد من... مرگ آرزوهایم بود... نمیدانم به خودم تبریک بگویم یا تسلیت!!!! تسلیت برای آمدنت ...
فقط مینویسم... سکوت را مهیا کردم برای امدنت ... اما تو نیامدی در دل بلوا کردم برای دیدنت.... اما باز هم نیامدی... چه دیده گریان کردم برای خواندنت... اما تو باز هم نیامدی.... عالم رسوا کردم برای ماندنت... اما تو باز هم نیامدی... نیامدی تا بمانی...نیامدی تا مرا از غم برهانی.... تو ...برای رضای خدا هم نیامدی... سنگ زدی بر شیشه ی خانه ی کبود دلم... آتشی به کل دنیا زدی و نیامدی... من و مرگ و ستاره و باران... به همه ی ما پشت پا زدی و نیامدی... تنم مور مور میشه.بازم فکرکنم پنجره رو باز گذاشتم .آسمون امشب تمومش نمیکنه.دلسوزی میکنه.میخواد همرام باشه تا بگذرم...بگذرم از بی خوابی که داره من و به بیراهه میکشونه..بی راهه ایی که فقط توش ترس از روشنایی و شلوغیه...دیگه نگاش نمیکنم...امروز یه لحظه نگاهم کرد...اما...مثل قبل...سرد بود..سرما خوردم...چرا؟اون همیشه سرد بود.چرا امروز سرما خوردم؟داره میخونه...واسه من؟نه بابا...( یکی بهم گفت: اگه از تو نه بابا رو بگیرن چی میخوای بگی!!!)نه بابا!!!!این روزها میلرزم...نه از ترس...به این شب مرگی ها عادت کردم!!!همش ختم میشه به یه کتاب..یه سری لغات تکراری...که از بس مرور شده ملکه ی ذهن شده...ولی هنوز درک نشده!!!شاید واسه اینه که به همه ی اتفاقات زندگی عادت میکنیم اما درکشون نمیکنیم...خسته میشیم...انگشترم و از خودم جدا نمیکنم..دیدنش بهم آرامش میده..چرا!!!!نه کادو...نه با ارزش..نا یادآور خاطره یا کسیه...یه جرم توخالی و تکراری...شاید چون وقت نوشتن نگاهم بهش میافته که داره بهم چشمک میزنه!!!شاید نورش من و گرفته!!!توهم زدم نه؟وای خیلی سردم شد...کی میخواد این همه راهو بره تا پنجره رو ببنده!!!خیلی تنبل شدم...خیلی...مدارا نکردم با خودم...زمان و گذاشتم رو دور تند تا گذشتشو احساس کنم.تا به تکاپو بیافتم...تا بفهمم دارم میرم..دارم حروم میشم...سرعتش من و از پا دراورده...لم برگردوندنشو از یاد بردم...منتظرم اونم خسته شه...کم بیاره...خوابم نمیبره...سنگینم...ولی مثل پره کاه بی وزن و قافیه!!!خودمو باختم...با خودم مدارا نکردم!!! مرا بگو... هنوز هم پره وهمم... فکر میکردم تو همدردی... نمیدانستم... تو هم دردی...فقط درد باز هم فکر میکردم تو هم مردی... نمیدانستم... تو هم نامرد نامردی... نمیدونستی بری دیوونه میشم... نمیدونستی ساکتم سردم صبورم بی تو من اینجا درگیر غرورم تو میدونستی هر چی دنیا دلمو بلرزونه یه نگاهت یه لبخندت دنیا رو به من برمیگردونه... برگرد و ببین چقدر حقیرم واسه خنده هات حاضرم بمیرم... وقتی تو را ایستاده بر نماز عشق دیدم گمانم.. بین ضریح نگاهت خود را جا گذاشته ام... قلبم چرا این چنین بی تاب دیدنت است!!! از وقتی آخرین کلام را در چشمانم زمزمه کردی... تپش قلبم نفس کشیدن را سخت کرده... دلم می خواهد با صدای بلند بگویم: " گمان میکنم دوستت دارم به اندازه ی قرن ها دوستت دارم" اما زبان.. از ترس گذشته ها... از ترس پاکی بی مهابای تو... به سکوت گراییده می شود... +کانون... ۱۵:۰۴ دقیقه....در گیر با رویا و واقعیت.. باغ بی رنگی من , رنگ بهار و دیروز ست... مرغان بی بال امروزم در فکر پرواز دیروزند... می خرامد موج بر ساحل رویاهایم من چه بی پروا می گریم من چه بی پروا می مانم لحظه هایم رنگ کبودیست که از فرداها می گیرد این لحظه ها چه تلخ می گریم... چه بی آهنگ پای می کوبم بر ساحل نا آرامی ها کلبه ی یخی ام را آتش آب کرد... دلم را حسرت بودن با تو!!! کفش هایم را هر قدم مینگرم... چه سخت مرا با خود می کشاند... خسته شده در حسرت بی من بودن !!! کلاهت را بردار... خیس شده ایی... خاطراتم را تر کرده ایی... صدای باران را می شنویم... میخواهمش... میروم.... با شوق در آغوش نمنکاش.. همانی که همیشه برای من باز بود... باران من بارید.... دیگر بیش از حد مانده یی ... برو... وقت وداعت رسیده... این پست خیلی خیلی اختصاصیه. تو این پست میخوام یه چیزه خیلی مهم و به یه نفر یاد آوری کنم.یه نفری ک شاید هنوز باور نکرده ک چقدر واسه من واسه آسمونی عزیز.... آره واسه تو مینویسم.واسه تو فرزان... واسه تویی ک تو تمام این یه سال برخلاف دیگرانی ک فقط برای جلب نظرم بهم میگفتن دوستم دارن برخلاف اونایی ک دوست داشتن منو تغییر بدن تو همین طوری من و دوست داشتی..همین طوری ک هستم باهام خوب بودی....همین طوری قبولم داشتی... این واسه من مهم ترین چیز بود ک کسی جز تو نتونست اینو بفهمه... اومدم ک یه چیزی و بهت بگم ...ولی مثل همیشه نوشتن برای تو برای من سخت ترین کار بوده...همیشه حس میکنم نوشته هایه من در برابر نوشته هایه تو خیلی بی معنا و بی مفهومه... دنبال کلماتی میگشتم تا بهت بگم ولی تو با تمام این کلمات دوستی عمیقی داری...بازی با این کلمات نمیتونه کمکی بهم بکنه ... میخوام خیلی ساده بگم : همینطور ساده و بی سر و صدا.ولی از ته دلم.کاش قدری بهت نزدیک بودم تا میتونستم این روزو برات به یاد موندنی کنم... داداشی یادت باشه ک من خیلی بیشتر از اونی ک فکرشو بکنی دوستت دارم. شعری ک سال قبل روز تولدم بهم دادی و میخونم ..هر چی فکر میکنم نمیتونم چند خط برات بنویسم.امیدوارم به توپولویی خودت منو ببخشی. امیدوارم سالها سالم و سرحال زندگی کنی...آنقدم من و حرص ندی. خیلی خیلی دوستت دارم و دلم برای صدات پر میزنه. دوستایه خوبم از ته دلتون تو خلوتتون واسه فرزان من دعا کنید.میدونم خودش دوست نداره این و بخوام. ولی من هنوز نمیتونم این و حلاجی کنم ک فرزان از اینجا کوچ کنه...دعا کنید سلامتیشو خیلی زود بدست بیاره. از خدا بخواین تنها تکیه گاهمو ازم نگیره.از خدا بخواین نذاره بیشتر از این تو خودم فرو برم... 

برچسبها: دلم گرفته
سیاه پوش تر شوی قشنگ تر می شوی...

برچسبها: دیوانگی هایم

من و تنهايي ... كوچه هاي انتظار
همه را ميگذري ...
تا به آرامش برسي..
كوچه ها بدرقه ات..
ياد و خاطر را بگذار..
خود به دوش ميكشم اين ماتم را...

بعدا نوشت:

شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر میگشت و به عقب خیره میشد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت...

تولدت مبارک داداش گلم![]()
![]()
![]()
حرف درگوشی(فرزان تو دیگه نخونش)
| Design By : Night Melody |


